من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا…

توی این یکی دو روزه گذشته آروم ترین روزهای این چند سال رو دارم سپری می کنم . تفریبا هر پنج شش ساعت یکبار به زور ۱۰ تا کلمه حرف از دهنم بیرون میاد . به کارهای نا تمامم که باید توی این چند ماهه بهشون سروسامون می دادم می رسم . پروژه های ناتمامی که باید سریعا به صاحبشون برسونموشون . کار ترجمه کتابم که به خودم قول داده بودم تا قبل از عید تمومش کنم رو تاره می خوام شروع کنم . پروژه آخر ترم دانشگاه و گزارش کار رو باید تا یک ماه دیگه آماده کنم و از همه مهمتر آماده شدن برای کنکور کاردانی به کارشناسی که در صدر همه این کارهاست ! تمام این کارها رو دیر شروع نمی کنم ولی به موقع هم نیست ! باید عجله کرد
توی۴ ماه گذشته به خاطر به سری مسائل تغییرات زیادی توی رفتارم حس کردم به طوری که کاملا به آدم دیگه شدم تا اونجا که دلم برای خودمم هم تنگ شده . می خوام این ۴ ماهه رو برای همیشه فراموش کنم . کوله بار خاطراتش ایقدر سنگینه که نا و توان کشیدنشون رو ندارم و به ناچار مجبورم برای ادامه راه اونو به جایی همین اطراف چالش کنم .چال کردنشون اینقدر برام سخته که با چشم
بسته این کار رو می کنم که یادم نمونه که کجا و چه وقت دست به چنین کاری زدم
تک تک روزهای پاییزی که گذشت با وجود نهایت زیبایی بی نهایتشون از توی تقویم زندگیم پاره کردم . پاییز که همیشه برام قشنگ ترین فصل سال و غروباش برام قشنگ ترین لحظات بود تموم شد و رفت . و از طرفی خوشحالم از این که این پاییز به پایان رسید و ناراحت از اینکه با اومدن پاییز سال آینده چه کنم ؟ و توی این فکرم که پاییز ۸۸ چگونه برام آغار می شه و چطور به پایان می رسه . ای کاش می شد همه پاییزهای پیش روم رو مثل تقویمم پاره می کردم . ولی با همه این احوال دیگه پاییزم رو دوست ندارم . برای همیشه
همه چیز به خاطره ها سپرده شده و تمام سعی و تلاشم رو می کنم به زندگی جدید رو شروع کنم یک زندگی یکنواخت مثل گذشته به همراه یک روزبه سرشار از غرور و تلخی با طعم قهوه که شاید برای بعضی ها خوشایند و برای بعضی بد مزه و غیر قابل خوردن باشه . زندگی که ادامه راه شهریور ماه همین امسال است
تنهام مثل گذشته و خودم رو مثل سابق با تنها یار و همدمم که همین لپ تاپمه سرگرم می کنم . ساکته ولی من باهاش حرف می زنم .بی آزاره ولی من خیلی بلاها سرش میارم و هر بار یه کاری ازش می خوام . توی این چند روزه یه سرگرمیه دیگه هم دارم . اونم ناز و نوازش کردن طلاست ! مریضه ولی من بهش غذا میدم تا به روزهای اولیه خودش برگرده . طلا جوجه کبوتریه که توی این چند روزه وارد خونه ما شده و از این پس به غیر از اینکه یار و همدم منه حکم به حیوون خونگی رو برام داره
در روز ۲ ۳ باری کتاب شازده کوچولو رو مرور می کنم و هر بار که قسمت هایی از اون رو می خونم چیزهای جدیدتری از توش یاد می گیرم . توی اتاقم تنهای تنهام و به همراه کارهایی که در طول روز انجام می دم فقط و فقط صدای تک آهنگ شام مهتاب داریوش شنیده می شه . همه اینایی که گفتم انجام دادنشون برام خیلی سخته ولی رسیدن بهشون برام شیرین ترین لحظات رو رقم می زنن .

دارم همه چیز رو به خاک می سپارم ولی تنها یه چیز رو از این ۴ ماهه به یادگار نگه می دارم . فقط و فقط زندگی کردن ! معنایی از زندگی که فقط خودم حسش می کنم

می خوام رندگی کنم …..

۱۰ نظر در “من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا…”
مهرداد در تاریخ دی ۲۵, ۱۳۸۷ ساعت ۳:۳۷ ق.ظ

خاطره مال پیرمردهاس مرد!

در حال زندگی کن و لذتشو ببر ;)

نوشاد در تاریخ دی ۲۵, ۱۳۸۷ ساعت ۴:۳۹ ق.ظ

دوست عزیز سلام

من از طریق آدرس http://itline.ir/2008/03/simple-ubuntu وبلاگ شما رو پیدا کردم و یک مشکل اساسی در اوبونتو دارم که امیدوارم مشکل من رو حل کنید. مشکلی که من دارم دقیقا مثل همان دوستی است که با کمک شما برطرف شد. من برای استفاده از اینترنت در اوبونتو دچار مشکل شدم. از adsl شرکت پارس انلاین استفاده می کنم و مودم Symphony sy602 که هر کاری کردم و هر تنظیمات pppoe که تو سایتهای مختلف و راهنماهای مختلف پیدا کردم به دردم نخورد و من هنوز مشکل دارم. چون باید برای اتصال یوزر و پس بدم، نمی دونم باید چیکار کنم. مودم من رو هم اوبونتو شناخته و مشکلی نداره چون قبل از اینکه این مسئله کانکشنهای pppoe پیش بیاد می تونستم با هاش کار کنم. یه مدتی بود که دیگه نت نداشتم و جدیدا دوباره گرفتم و نمی دونم اصلا چیکار کنم با اوبونتو. توی وبلاگتون گشتم و بخش اوبونتو رو هم نگاه کردم ولی چیزی در اینباره پیدا نکردم.

خیلی ممنون می شم اگر راهنماییم کنید.

روزبه شفیعی در تاریخ دی ۲۵, ۱۳۸۷ ساعت ۴:۵۱ ق.ظ

لطف داری مهرداد جان ;)
تصمیم دارم همین کار رو بکنم . زندگی !!!!

I want do it

نوشاد در تاریخ دی ۲۵, ۱۳۸۷ ساعت ۶:۰۰ ق.ظ

از راهنماییتون خیلی ممنون
ولی من نتونستم به اون شکلی که شما گفتی به چیزی دسترسی داشته باشم. اون ادرس رو برام باز نمی کرد و چیزی نشون نمی داد. به هر حال من از طریق help تونستم یکسری تنظیمات رو با دستور sudo pppoe-setup دوباره انجام بدم و یوزر و پسورد رو هم دادم. ولی وقتی دستور pppoe-start رو می دادم می گفت که چنین پلاگینی نصب نیست و خودش یه دستوری می داد که برای نصب اون پلاگین بود.

من از طریق راهنمای مودم که در اصل اینجا هستش:
http://wiki.foresightlinux.com/confluence/display/docs/PPPOE Configuration

یه کارایی انجا دادم ولی تا حالا که نتیجه نداده. یه راهنمای دیگه هم داده که من رو به این ادرس هدایت می کرد:
http://www.roaringpenguin.com/en/penguin/openSourceProducts/rpPppoe

به هر حال از راهنماییتون خیلی ممنونم.

یه انقلابی در تاریخ دی ۲۵, ۱۳۸۷ ساعت ۸:۱۹ ب.ظ

با سلام
یه حسی توی نوشتت بود که من رو کشید اینجا.
خاطرات رو نمیشه فراموش کرد فقط میشه به بودنشون عادت کرد پس بزار باشه و بهش عادت کن.
یا علی

امیر ( یه دوست غریب آشنا! ) در تاریخ دی ۲۶, ۱۳۸۷ ساعت ۶:۵۵ ق.ظ

سلام! نمیدونم منو یادت میاد یا نه … اون زیاد مهم نیست! فقط نبینم اینطوری دپ باشی! من از تو و دوستای گلت خیلی چیزا یاد گرفتم … میتونم بگم مدیونتم… پس کجاس اون روزبهی که میگفت و می خندید؟! آخه چی شده؟! اگه مشکلی داری میتونی رو من حساب کنی…تا اونجایی که ازم بر بیاد کوتاهی نمیکنم…

حمیده در تاریخ دی ۲۶, ۱۳۸۷ ساعت ۹:۰۷ ب.ظ

سلام آقاروزبه تعریف شما راخیلی شنیدیم پس یدفعه چی شد؟به امیدروزی که خبرقبولیتون رادرآزمون کارشناسی بشنوم.واسه موفقیتتون دعا میکنم

فرهاد در تاریخ دی ۲۸, ۱۳۸۷ ساعت ۹:۴۶ ب.ظ

سلام
خوبی روزبه ؟
نوشتت رو خوندم . خیلی ناراحت شدم . اشکال نداره . همه یک روز یه پاییز رو بدست می ارن و یک روز از دست می دن . اینقدر این کار ادامه پیدا می کنه تا اونکه لیاقتت رو داشته باشه پیداش کنی .
نا امید نشو . انشاالله یک پاییز دیگه . اون که قدرتو بدونه

راستی من وبلاگم رو عوض کردم و تصمیم دارم در مورد kde بنویسم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزبه :
ممنون فرهاد جان از هم دردیت . وبلاگ جدید هم مبارک باشه . میام بهت سر می زنم . بالاخره تو هم به جرگه KDE نویسان پیوستی :D

امیر ( یه دوست غریب آشنای دیگه) در تاریخ دی ۳۰, ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ

ابتدا بگم که من اون نفر بالایی که به اسم امیر ( یه دوست غریب آشنا! ) کامنت گذاشته بود نیستم اما چون منم اسمم امیر بود و عبارت یه دوست غریب آشنا هم شاید در مورد رابطه من و تو صدق می کرد این اسم رو انتخاب کردم

من یکی از خوانندگان همیشه سایتت هستم و به جرات می تونم بگم که این بهترین پستی بود که ازت خوندم
چون سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
حس آمادگی برای حرکت به سوی هدف توی تک تک کلمات موج می زد شاید من اشتباه کنم اما به من این حس رو القا کرد

اندکی فکر کردن در مورد حقیقت و معنای زندگی انسان رو به سوی این افکار می کشونه

در هر صورت شاید من منظور تو رو اشتباه درک کرده باشم شاید هم درست اما در هر حال لذت بردن از زندگی تنها مفهومیه که من می تونم به امیدش زنده باشم ولی هیچ وقت توی این ۱۹ سال عمرم نتونستم لذت ممتدی از زندگیم ببرم همیشه تک لحظات و اتفاقاتی من رو به اوج غنا و لذت می برد که همیشه در انتظار تکرار اون لحظات هستم و برای به وجود اومدن اون لحظات تلاش می کنم

چه کامنت طولانی ای شد
معذرت
آقا روزبه موفق باشی عالی بود

شیما در تاریخ بهمن ۲, ۱۳۸۷ ساعت ۴:۲۴ ب.ظ

خیلی ،سوسولی

اضافه کردن نظر